انتظار
بزودی منتشر می شود.
نفسهایی که شمرده می...
باز غلتی دیگر، صدای بی خوابیام تمام خانه را فراگرفته است انگار کسی صدایش را نمیشنود فریاد بلندی از سکوت درونم را فرا گرفته و کسی به دادم نمیرسد انگار تمام دنیا سرم آوار شده و کسی نمی داند کجا دفن شده ام .
گُدی، گُدی، گُدیگک
در راه بازگشت به خانه، به نظرم میآید که شهر و مردمانش چیزی جز یک سکانس فیلمِ سیاه و سفید نیستند. به نظرم میآید که رُزها رنگ باخته¬اند و کبوترها پرواز نمی¬کنند، به نظرم میآید که همهی ما شخصیت¬های یک داستان هستیم
صفحه نجات
خیره، خیره نگاهت میکند. تو بین خون خیس شدهیی و او از گوشهی خانه به تو نگاه میکند. میدوی. صدای شلپ شلپ پاهایت میان دریای خون فضای آرام خانه را به صدا درمیآورد. چه آرامش و سکوت خفقانآوری.
آن سوی مرز
اما خیلی اصرار میکند و مادرم برایم دستور میدهد تا بنشینم؛ چون دیگر از پا افتادهام، نه دستشویی برای رفتن است و نه غذای برای خوردن، باید دوام بیاورم، شاید دوساعت دیگر، یا بیشتر خدا میدانست، شاید دوباره برگشتیم.
کتابفروشی سین
از کتابفروشی «ث» بیرون میشوی. به قرطاسیهفروشی «نون» میروی. فروشندۀ آنجا را هیچ نمیشناسی و حس بیگانهپنداری نسبت به آدمها، سراغت میآید. فقط میگویی «سلام» و سراغ کتابفروشی «سین» را از قرطاسیهفروش میگیری. قرطاسیهفروش، وجود چنین کتابفروشییی را انکار میکند. گیج میشوی و بعد از یک سکوت گ...
ساره و سه کبوتر
ساره عشق و علاقهی خاصی به این سه پرنده داشت با لطف و مرحمت با آنها رفتار میکرد و از اینکه آن روز طوفانی آنها را نجات داد و به کبوتر مادر کمک کرد خوشحال بود و خود را تقدیر میکرد.
دوستی با پشک طلایی
نوید سودا را خانه برد و با یک زینه خورد برگشت، زینه را داخل چقری یا همان چاه گذاشتیم و من هم از زینه پایین شدم تا پشک را کمک کنم. با دیدن من پشکک با امید طرفم نگاه میکرد تا او را از این مشکل نجات بدهم. پشک کثیف شده بود و پای آن هم زخمی و خون جاری بود و میلرزید فکر کردم خنک خورده است.
بازگشت دوباره لیلا ب...
لیلا و حسن دو خواهر و برادر بودند که با پدر، مادر و خواهر کوچک شان در قریه زندگی میکردند. پدر دهقان بود و صبح وقت به کار میرفت. مادر خانم خانه بود و مسئولیت نگهداری فرزندان را بر عهده داشت. خواهر و برادر یکجا مکتب میرفتند و باهمدیگر کارخانگی انجام میدادند. آنها صنف چهار بودند.